|
نجوای ناگفته
|
||
|
الا یا اهل العالم قد ظهر مهدی آل محمد(ص) فاتبعوه |
مقدمه
از همان دوران کودکي که والدين ما در تلاش بودند تا مسائل ديني و اعتقادي را به ما به عنوان شيعه و مسلمان بياموزند بسيار تلاش مي کردند تا اصول دين را براي ما جا بيندازند. شعرهاي کودکانه بسياري نيز از همان دوران در حافظه ما باقي مانده است:

| اصول دين 5 بود |
| دانستنش گنج بود |
راستي شما هم اين شعر را بلديد؟! و مي دانيد که اصول دين چند تاست؟! تعجب نکنيد. درصدد نيستيم تا شما را با سؤالات بي جا معطل کنيم. در ادامه سلسه مقالاتي که در مورد شيعه و اهل تسنن خدمت شما عزيزان ارائه نموديم، مي خواهيم به يکي ديگر از نمونه هاي جديد در زمينه وحدت شيعه و سنّي اشاره نماييم. نمونه جديدي از يک جور وحدت که ما معتقديم وحدتي از اين نوع ميان شيعه و اهل تسنن وحدتي انحرافي و ناصحيح است! با ما همراه باشيد.
يک جور وحدت ناصحيح
برخي از وحدت طلبان اسلامي به جهت حفظ حرمت مسلمانيِ پيروان تمامي فرق اسلامي اعم از شيعه و سنّي، اقدام به تقسيم بندي مباحث ديني –اعم از اعتقادي و احکام- به اصول و فروع نموده اند. از نظر اين گروه، «اصول» مباحث قطعي و مشترک ميان مذاهب اسلامي است چنانچه ابراز گرديده: «اصل دين يعني مسلّمات، محکمات، قطعيات و مسائل مورد اتفاق دين»!«اصول همان کليّاتي است که ... همه مسلمان ها همان را قبول داشتند.»
در نتيجه فروع عبارت است از مسائلي که از همين اصول قطعي و مشترک منشعب مي گردد و نشانه تشخيص آن اختلافات مذاهب اسلامي درباره آن مي باشد..
به عبارت روشن تر ملاک وحدت طلبان در تشخيص فروع و جداسازي آن ها از اصول دين اين است که در فروع مي توان اختلاف نظر را مشاهده نمود در حالي که در اصول، اشتراک و اتفاق نظر همه مسلمانان يافت مي شود. چنانچه بيان شده:
«اصول و کليات اعتقادات تقريباً قطعي و مشترک ميان مذاهب است و مسائل جنبي و فرعي غالباً مورد اختلاف است و هرکدام نظري خاص دادند.»
از سوي ديگر شکّي وجود ندارد که مهم ترين مسأله اختلافي در امّت اسلام بحث بر سر امامت و خلافت اهل بيت (ع) است چنانچه ابراز گرديده: «مسأله امامت و خلافت در رأس مسائل اختلافي مسلمين است و بسياري از اختلافات عقيدتي و فقهي ناشي از آن است... هيچ يک از اين دو اصل امامت و خلافت، مورد اتفاق همه مسلمين نبوده است و در عصر پيغمبر از مسلّمات قطعي به شمار نمي آمده يا اگر بوده بعداً اين قطعيّت از ميان رفته است...»!

از ابتلائات مخالطت و قاطی شدن با مردم، كه به صورت عادت و شیوه زندگانى در آمده است، كبر و خویهاى ناپسند است .
من دیدهام كه ابتلا به معاشرت، عبادات را هم به فساد كشانیده است، به طورى كه دیدار بیشتر برادران دینى وابسته به سودجویى دنیایى یا رفع خطر مادى مىگردد، و معاشرتها از نیات مرض آلود كمتر به سلامت رسته است، و احوالپرسى از بیماران بر سبیل اظهار رنج و درد براى بیمار است .
گویى خداى تعالى به وسیله بیمارى به كسى ستم كرده است، در صورتى كه وظیفه عیادت كننده از بیماران آن است كه آنان را به آن بیمارى تهنیت گویند. چه آنان یا گناهكارند، و خداى تعالى بوسیله بیمارى مىخواهد كه آنان كفاره گناهان را بپردازند، یا از زمره جنایتكاران نیستند، پس خداى تعالى بر آن است كه با آن بیماریها مقامات آنان را بالا برد، و بر درجاتشان بیفزاید.
پس وقتى آن بیمار به این نكته واقف شود، خواهد دانست كه با اینگونه رویدادها شرف یافته است. حال چنین كسى مانند كسى است كه پزشكى او را هنگام سلامت رگ زند، و خونش بگیرد تا با این كار، بیمار از رنجورى یا از نقصى كه ممكن است بر قلب او وارد شود، برهد و ایمن گردد، یا به رنجورى دچار شود كه سعادت او را بیش از فصد حفظ مىكند.
آیا فرزند آدم كه دل و خرد و زبان حالش به پلیدى جنایات كردار و گفتار آلوده است، خرسند نیست كه به وسیله بیماریها از آلودگىهاى گناه و از ناشایستگىها، در پیشگاه پروردگار تعالى، كه بیماریها او را از آلودگیها شستشو مىدهد و پلیدیها را به دست قدرت حق پاك مىگرداند؛ برهد؟
اى فرزند، یكى از والیان بیمارى شد، و از آن بیمارى رنج فراوان مىبرد، چندان كه نزدیك بود با مولاى خود معارضه كند. آنگاه به او نامهاى نوشتم، و در آن نامه مطالبى گفتم، كه حاصل آن چنین است: «تو مىدانى كه در صف دشمن خدا جل جلاله قرار دارى كه شیطان نام دارد، و به ساحت مقدس خداى جل جلاله از منجنیق معصى آشكارا سنگ نافرمانى پرتاب مىكنى .
پس اگر به سبب عظمت مخالفت تو پاره سنگى سبك از سنگهاى پرتابى كه كشنده نباشد، از منجنیق تو به سوى تو پرتاب شود، و به تو اصابت كند تا از روى جلالت، كفاره گناهان ترا داده باشد، آیا این حادثه احسان و اكرام است یا اهانت و انتقام؟!»
اى فرزند! بسیار دیدهام كه جنازهاى را تشییع مىكنند، و بر مردگان نماز مىگذارند، و این امر از امور بسیار بزرگ براى پند آموختن و عبرت گرفتن است، و شایسته آن است كه بنده از دنیا و اهل دنیا و بیخبرىهاى زندگى متوجه شدائد و رنجهاى مرگ و بى ارزشى دنیا و امور آن شود، اما این كار وسیله عوض دادن به حسابها و تقرب به اولیاى آن مردگان شده است .
اما اگر شخص صالح و پرهیزگارى در گذرد، و كسى از بازماندگان او نباشد كه از راه نماز میت، تقرب جستن به او نفعى داشته باشد، تشییع كنندگان جنازه او بسى اما اگر كسى وفات كند كه از بازماندگانش امید سودى باشد، در تشییع او حضور به هم مىرسانند، اگر چه به آزردن تشییع كنندگان و نمازگزاران قدرت نداشته باشند. در تشییع چنین كسانى جمعیت نمازگزاران بسیار دیدهام، حتى كسانى را در تشییع و نماز میت دیدهام كه از سودجویى از بازماندگان متوفى بى نیاز بودهاند.
برگرفته از کتاب «كشف المحجه لثمره المهجه»، تالیف سید بن طاووس كه توسط دكتر اسدالله مبشرى به فارسى ترجمه شده است . با تصرف
تبیان، هدهدی .

از برای اردبیلی كرامتی میان عربها معروف است: روزهای زیارتی، عدهای، از نجف اشرف به زیارت كربلا حركت نمودیم. در خان نصف(1) منزل كردیم. ولی از ازدحام زوار برای ما جایی پیدا نشد. بالأخره بعد از یأس كامل، عربی جلو آمد و گفت: من برای شما منزل تهیه میكنم، رفقا همگی به منزل او رفتیم. بسیار جای خوب و مناسبی بود.
صاحب منزل پذیرایی گرمی از ما نمود. وقت حركت خواستیم به حساب كرایه منزل و طعام، رسیدگی كنیم. میزبان قبول نكرد و گفت: من قربةً إلی الله شما را میهمان نمودهام و منزل من مسافرخانه نبود، ولی خواهشی كه دارم این است:
در حرم حضرت حسین(علیهالسلام) در بالای سر حضرت، حمد و سورهای به روح ملا احمد اردبیلی نیابتا قرائت كنید.
با كمال تعجب گفتیم: قرائت حمد و سوره چه اختصاصی به اردبیلی دارد؟ گفت: در میان ما عربها مجرّب است. هر كس در بالای سر امام حسین(علیهالسلام) یك حمد و سوره به روح مقدس اردبیلی بخواند و نثار روح مقدس اردبیلی كند، حاجتش برآورده میشود.»(2)
پس یادتون باشه اگر مشرف شدین کربلا حتما این کار را بکنید و برای ما هم دعا کنید.
پینوشتها:
1- از نجف تا كربلا 78 كیلومتر است و سه كاروانسرای شاه عباسی در عرض راه ساخته شده: اول «خان مصلاّ»؛ دوم «خان نصف» كه نصف راه است؛ سوم «خان نخیلة.»
2- برگرفته تاریخ اردبیل و دانشمندان، ج 1، ص 61 .
تبیان، هدهدی .

«در كتاب مقامات سید جزایری نقل شده است كه مقدس اردبیلی(ره) از ساكنان حرم حضرت امیرالمؤمنین علی(علیهالسلام) در نجف اشرف بوده و هرگاه مسألهای بر او مشتبه
میشده در شبها خود را به ضریح مقدس میرسانیده و جواب میشنیده است، و گاهی بوده كه آن حضرت او را به حضرت صاحب الامر ـ ارواح العالمین فداه ـ حواله میفرمودهاند، آنگاه که امام بزرگوار در مسجد كوفه تشریف داشته است.
و با این اعمال خالصه از اغراض دنیویی، بعد از مرگ او، بعضی از مجتهدین او را در خواب دیدند كه با هیأت نیكو و جامه پاكیزه از روضه علویّه بیرون شد. از او پرسید كه چه عملی، شما را به این مرتبه رسانید؟
فرمود كه، بازار اعمال را كساد دیدم یعنی عملی كه به درجه قبول رسد خیلی كم است و فرمود: به من عملی نفع نبخشید، مگر ولایت صاحب این قبر و محبّت او .(اشاره به حضرت علی علیهالسلام)
روایت شده از ابن عباس كه وقتی جناب سلمان(رضی الله عنه) را به خواب دید با حُلَل و حُلی و تاجی از یاقوت بود، پرسید: ای سلمان! بگو در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول چه عملی افضل است؟ فرمود: چیزی افضل از حبّ علی (علیهالسلام) و اقتدای به آن حضرت نیست.»
برگرفته از هدیة الأحباب، ص 265 .
تبیان، هدهدی .
یک مفتی مصری به تازگی فتوی داده است که هر یک از حجاج بعد از ایام حج نسبت به قبل اضافه وزن داشته باشد ، مرتکب فعل حرام شده است.

خبرگزاری مهر نوشت:
این فتوا در حالی مطرح شده که به صورت معمول زائران در سفر به مدینه منوره و مکه مکرمه فارغ از فعالیتهای کاری روزمره خود به عبادت، زیارت و استراحت می پردازند و طبیعی است که در مقایسه با کار روزمره از تحرک کمتری برخوردارند و امکان اضافه وزن در میان آنها وجود دارد.
پزشکان عقیده دارند زائران در ایام حضور در عربستان باید از تغذیه مناسب، استراحت و خواب مرتب برخوردار باشند چرا که ضعیف شدن بدن آنها امکان بیماری و تشدید آن وجود دارد.
بدیهی است که با وجود بیماری آنفلوآنزای نوع A در عربستان و ضرورت تقویت توان بدنی و رعایت مسایل بهداشتی از سوی زائران و توصیه پزشکان و نظر روحانیون، نظر مفتی یاد شده مصری از مناظر مختلف ملغی به نظر می رسد.
تنظیم : سعیدآقازاده
قرآن کریم در سوره آل عمران، یکی از خصلتهای ممتاز بندگان خاص خدا را فرو بردن خشم و غضب(کظم غیظ) می داند:
«الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَ الضَّرَّاء وَ الْكَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ »[ آلعمران / 134]
«همانا كه در توانگری و تنگدستی، انفاق میكنند و خشم خود را فرو میبرند و از خطاهای مردم در میگذرند و خدا نیكوكاران را دوست دارد.»
این مومنان که قرآن از آنان با وصف غرور آمیز "عباد الرحمن" یاد کرده است، افسار دیو خشمشان را در اختیار داشته، جز برای خدا و در راه رضای او خشمگین نمی شوند.
یکی از مواردی که خشم در آن توصیه شده، «خشم بر خود» است. پیامبر اکرم(ص) در این مورد فرموده اند: «هر که به جای خشم بر دیگران، نفس خود را مورد سرزنش قرار دهد، خداوند او را از عذاب و خواری قیامت ایمن می گرداند.»
خشم حالتی نفسانی است که كما بیش در همه وجود دارد. معمولاً زمانی كه انسان احساس میکند دشمنی قصد تجاوز و تعدی به او، یا به مال، و یا به حیثیت و آبرویش دارد، به طور طبیعی حالتی در او پیدا میشود که در نتیجه آن جریان خون در رگهایش سرعت میگیرد، انرژیش را متمرکز میکند و آماده میشود كه اگر تجاوزی انجام گرفت، با آن مقابله كند یا از متجاوز انتقام گیرد. این حالتی طبیعی است که خداوند برای انسان قرار داده تا در مقابل تجاوز دیگران آماده دفاع و یا آماده قصاص شود.
و اما چند توصیه از اهل بیت(ع) برای مقابله با خشم و غضب
امام صادق(ع) فرمودند: «خدای عزوجل به یکی از پیامبرانش وحی کرد که این فرزند آدم! مرا در هنگام خشمت یاد کن تا من هم تو را در هنگام خشمم یاد کنم. هرگاه مورد ستمی قرار گرفتی ، به انتقام گیری من از آن ستمکار خشنود باش زیرا انتقامی که من به نفع تو می گیرم، بهتر از انتقامی است که تو خود می گیری.»
وضو بگیر
حتماً می دانید که روان شناسان می گویند هنگام عصبانیت با آب سرد دست و صورت خود را بشویید. پیامبر اکرم (ص) هم توصیه ای به این مضمون دارد : « اگر یکی از شما دچار خشم شد و خشمش فرو ننشست ، با آب سرد وضو بگیر و دست و صورت خود را شست و شو ده. »تغییر موقعیت بده
گاهی اوقت یک تغییر موقعیت ساده می تواند خشم انسان را فروبرد. حتماً می دانید که امیرالمومنین(ع) در جنگ خندق وقتی که خواست عمرو بن عبدود با یه هلاکت برساند ، از سوی وی مورد اهانت قرار گرفت . حضرت چند لحظه قدم زدند تا خشمشان را فرو برند، بعد بدون خشم و کینه شخصی و فقط در راه رضای خدا او را به هلاکت رساندند.امام صادق(ع) هم در حدیثی که در «وسائل الشیعه» آمده، فرموده اند: « همانا غضب شراره ای از شیطان است که در قلب آدمی افروخته می شود . چنین است که چون یکی از شما خشمگین شود، چشم هایش سرخ و رگ های گردنش برآمده شده و شیطان درونش داخل می شودو پس اگر کسی از این حالت بترسد، باید هنگام عصبانیت بر زمین بنشیند و اگر نشسته بود هم باید بلند شود و چند قدم راه برود . این کار پلیدی شیطان را از تود دور می کند.
این مومنان که قرآن از آنان با وصف غرور آمیز "عباد الرحمن" یاد کرده است، افسار دیو خشمشان را در اختیار داشته، جز برای خدا و در راه رضای او خشمگین نمی شوند.
از خدا بترس!
خدا ترسی می تواند کمک بزرگی برای کنترل خشم باشد . در تاریخ آمده که تعدادی از حواریون به عیسی(ع) گفتند: «از چه چیزی بترسیم». عیسی(ع) پاسخ داد : «سخت ترین چیزها غضب خداوند است.»حواریون دوباره سوال کردند : «چگونه باید از غضب خدا پروا کنیم؟» حضرت فرمود: «به یکدیگر غضب نکیند تا مورد خشم خدا قرار نگیرید.»
بر خودت خشم کن!
لازم نیست که همیشه از دست دیگران خشمگین شویم؛ اتفاقاً یکی از مواردی که خشم در آن توصیه شده، «خشم بر خود» است. پیامبر اکرم(ص) در این مورد فرموده اند: «هر که به جای خشم بر دیگران، نفس خود را مورد سرزنش قرار دهد، خداوند او را از عذاب و خواری قیامت ایمن می گرداند.»با تصرف از مجله همشهری آیه

عن الرضا علیهالسلام:
لا یكـون الْمُـؤمـن مُـؤمنـاً حتـى تكـون فیه ثلاثُ خصـال:
سنّة من ربّه و سنّة من نبیّه، و سنّة من ولیّه فـَامّا السّنة مـِن رَبّه فكتمان سـرّه،
و امّـا السّنة من نبیّه فمـُداراة النّاس، و امّـا السّنه مـن ولیّه فـالصّبـر فـى الْبـأسـاء و الضّـرّاء .
امام رضا (علیهالسلام) فرمود:
مـومـن، مـومـن واقعى نیست، مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد:
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پیـامبـرش و سنتـى از امـامـش .
اما سنت پروردگارش، پـوشاندن راز خود است. و سنت پیغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است و
اما سنت امامـش، صبر كردن در زمان تنگدستـى و پریشانحالى است.
اصـول كـافـى، ج 3، ص 339 .
تبیان، مهری هدهدی .
...هـم در بـحـث تـنـبـیـه و تـوبـیـخ ، هـم در مـقـوله سـتـایـش و تـشـویـق، بـایـد تناسب میان عـمـل و میزان تشویق مراعات شود، تا اثر مطلوب را ببخشد. بدون این تناسب، یا افراط مـىشـود یـا تفریط، و هر دو زیانبار است. البته هریك از این زیاده روى یا كوتاهى در تشویق هم ریشهها و عللى دارد.

على علیه السلام مىفرماید: الثَناءُ باَكثَر مِن الاستِحقاقِ ملق وَ التَقصیرُ عَن الاستحقاقِ عى او حسد؛1
سـتـایـش بـیـش از حـد اسـتـحـقـاق و شـایـستگى ، تملق و چاپلوسى است . و كم گذاشتن و كوتاهى از حد استحقاق ، ناتوانى یا حسادت است.
ایـن سـخن، ضمن تاكید بر همان تناسب، دو جنبه افراط و تفریط را در این مساله یادآور مـىشود و به ریشه آن هم اشاره دارد. زیاده روى در مدح، یا از جهالت و نشناختن قدر و ارزش كـارهـا و اشـیاء سرچشمه مىگیرد، یا نشانه روحیه چاپلوسى و نوكر صفتى و حقارت نفس و روح است. حضرت امیر علیه السلام در سخنى دیگر مىفرماید: اَكبرُ الحُمقِ الاِغراقُ فى المَدحِ و الذم ؛2 بزرگترین نادانى، زیاده روى در ستایش یا بدگویى است .
هـر چند سخن از تشویق است، ولى مدح و ستایش نیز، یكى از جلوه هاى تشویق و روشهاى رغبت آفرینى در افراد به شمار مىآید.
از آنـجـا كـه تشویق براى انگیزش به كار نیك است، اگر كمتر از ارزش كار و فضیلت صـفـات باشد، موجب كم اهمیت جلوه یافتن آن كار و صفت مى گردد. مثلا اگر یك دانش آموز، پـس از یـك سـال تـلاش پـیـگـیـر در امـر تـحـصـیـل و داشـتـن معدل بیست، فقط با یك بارك الله و احسنت تشویق شود، روحیه خود را از دست مىدهد، یا اگـر در بـرابـر فـداكـارى عـظـیم و ایثار چشمگیر یك انسان وارسته، تنها به ستایش مـخـتصرى اكتفا شود، حق او ادا نشده است. بر عكس، اگر در برابر كار نیك كوچكى عظیمتـریـن تـشویقها بعمل آید، مثلا در یك جلسه و در یك مسابقه حضورى براى كسى كه یك پرسش عادى را فى المجلس جواب داده ، یك سفر حج جایزه بدهند، این نیز بد آموزى دارد، هـم ارزش آن جـایـزه لوث مـىشـود، هـم براى آنان كه براى تلاش بیشتر، شایستگیهاى والاتـرى را از نـظـر عـلمى و عملى دارند ولى در مورد تشویق قرار نمىگیرد، دلسرد و مایوس مىكند.
تبیان: عسگری
1- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 339
2- غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج 2، ص 396
اشاره:
... و این گفتار از آنجا كه است که رفتار تشویق آمیز، یكى از شیوه هاى نیك در معاشرت و برخورد با دیگران است.

اغـلب یا همه افراد، به لحاظ برخوردارى از غریزه حب نفس ، دوست دارند كه مورد توجه و عـنـایـت قـرار بـگـیـرند. توجه به این نیاز، در حدى كه به افراط كشیده نشود و آثار سـوء نـداشـتـه بـاشـد، عـامـلى در جـهـت تـغـیـیـر رفـتـار یـا ایـجـاد انـگـیـزه عمل در انسانهاست .
وقـتـى كـسـى را مـورد تـشـویـق قـرار مىدهیم و به خاطر داشتن صفتى یا انجام كارى مى سـتـایـیـم ، در واقـع حـس خـود دوسـتـى او را ارضـاء كـردهایـم. این کار هم جاذبه و محبت مىآفریند، هم، نیت و انگیزه پدید مىآورد یا تقویت مىكند.
هـمـچنان كه از لفظ تشویق نیز بر مىآید، به معناى بر سر شوق آوردن و راغب ساختن در مـاهـیـت تـشـویـق نـهـفـتـه است. این كار، نیازمند شناخت ما از روحیات و خصلتهاى روانى اشـخاص به معناى عام، و از ویژگیهاى روحى فرد مورد تشویق به طور خاص است.
در تـشـویـق، بـاید لفظ، شیوه و برخوردى استفاده كرد كه در درون شخص، شوق و نیت و عـلاقـه ایـجـاد كـنـد و ایـن مـحـرك درونـى، او را بـه تلاش بیرونى وادار كند، نه اینكه صرفا یك تحریك بیرونى باشد.
بـعـضـى خـصـلت تـشـویـق دیـگـران را نـدارنـد و بـه دلیـل خـودخـواهـى، غـرور، حـسـد یـا هـر عـامـل دیـگر، هرگز زبان به ستایش و تمجید از خـوبیهاى دیگران نمىگشایند و گفتن یك كلمه تشویق آمیز، برایشان بسیار سنگین است، هرچند خودشان پیوسته دوستدار آنند كه مورد تشویق دیگران قرار بگیرند.
بـرخـى هـم بـه گـونـهاى تـربـیـت شدهاند كه براحتى زبان به تعریف از دیگران و خـوبـیـهایشان مىگشایند و نه تنها تشویق خوبان برایشان سنگین نیست، بلكه از این كار، لذت هم مىبرند. و... چقدر تفاوت میان این دو گونه افراد است!
داشـتـن زبـان و لحـن تـشـویـق آمـیـز، مـوهـبـتـى خـدایـى اسـت. نـشـان كـمـال روحى و همت بلند و علاقه به بالندگى و رشد انسانهاست. تشویق، در نیكان و نیكوكاران، زمینه بیشتر براى عمل صالح پدید مىآورد و نسبت به بدان و بدیها، اثر غـیـر مـسـتقیم باز دارندگى دارد. اگر در جامعهاى میان نیك و بد فرقى گذاشته نشود و بـه شـایـسـتـگـان فـرزانـه و فـداكـار و فـرومـایگان تبهكار به یك چشم نگاه كنند، این عامل سقوط اخلاقى و ارزشى جامعه است؛ صالحان مأیوس و دلسرد مىشوند و فاسدان جرأت و گستاخى مىیابند. این مضمون كلام حضرت على علیه السلام است كه در عهد نـامـهاى بـه مـالك اشـتر نخعى نوشت، و او را به این ارزش گذارى و بها دادن به نیكان صالح فرمان داد:
«لا یـَكـونَـن مِـن المُـحـسـنِ وَ المُـسـیـىء عِـنـدَك بـمَـنـزِلَةٍ سَـواء، فَـانّ فى ذلك تَـزهـیـداً لِاَهلِ الأِحسانِ فِى الأِحسان وَ تَدریباً لِاَهلِ الإسائَة».
اى مالك... هرگز نیكو كار و بدكار نزد تو یكسان و در یك جایگاه نباشند، چرا كه در این كار، بى رغبتى نیكاكاران در نیكوكارى است، و ورزیدگى و شوق بدكاران براى بدى است.
تـفـاوت گـذاشـتـن مـیـان نیك و بد در نوع برخورد و احترام و توجه، نه تنها با عدالت مـنـافـاتـى ندارد، بلكه سوق دادن جامعه به سوى صلاحیتهاست و ارج نهادن به نیكیها و نـیـكـان اسـت. ایـن تـفـاوت افـكـار بـه خـاطـر تـفـاوت عـمـل دیـگـران، هـم در مـحـیـط خـانـه و مـیـان فـرزنـدان قابل عمل است، هم در محیط درسى و میان دانش آموزان و دانشجویان. هم نسبت به كارمندان، سربازان، خدمتگزاران و اقشار مختلف دیگر.
آداب معاشرت - جواد محدثی
تنظیم: حسین عسگری

اى فرزند، اى محمد، و اى كسانى كه از تبار من هستید، و اى دیگر مردمان از اهل من و اى برادران كه این نوشته را خواهید خواند - و امیدوارم خداى جل جلاله هر مراقبتى كه در نهان و آشكار اراده فرماید به شما بیاموزد – بدانیدكه:
در رفت و آمد و مخلوط و قاطی شدن با مردم، بیمارى و دردى سهمگین است، و كارى است سخت كه انسان را از یاد خداى جل جلاله باز مىدارد، و امروز این دشوارى به همانجا رسیده است كه در زمان جاهلى جریان داشت.
در آن روزگار مردم از اشتغال به جلالت الهى غافل بودند، و به بتان مىپرداختند. پس اى فرزند، چندان كه توانى از رفت و آمد بسیار با مردم بپرهیز كه من آزمودهام، و دیدهام كه رفت و آمد بسیار با مردم در دین مایه بیماریهاى خطرناك است، از جمله گرفتاریهاى آن این است كه به امر به معروف و نهى از منكر گرفتار مىآیى. پس اگر از سر راستى و اداى امانت به این كار پردازى به یقین همه دشمن تو گردند، و به جاى آن كه به یاد رب العالمین جل جلاله باشى به دشمنى با مردم مشغول خواهى شد و اگر با آنان به نفاق و مدارا پردازى، پس آنان در مقابل مولاى تو، خدایان و الهه تو خواهند شد، و در پیشگاه الهى رسوا خواهى بود، چرا که او ترا مىبیند، و مىداند كه در حضرت مقدس او به استهزا پرداختهاى و به خلاف آنچه در دل دارى تظاهر مىكنى، و بدینگونه حرمت او را سبك مىشمارى و چنین مىپندارى كه آگاهى مردم به ارزش تو مهمتر است تا آگاهى حق تعالى به تو و اگر شیطان ترا مغرور كرد، و نهاد بهیمى و جاذبه هوا و هوس و دنیا دوستى ترا فریفت، و در دلت انداخت كه تو نمىتوانى با مردم از در انكار و اختلاف در آیى، و با آنان نبرد كنى، به آنان بگوى كه مىتوانى آنچه مىگویند نیرنگ و فریب است، زیرا كسانى كه حرمت پروردگار ترا بشكنند، و حرمت رسول او را كه جد توست را پاس ندارند، و حرمت پیشوایان معظم ترا نپایند، و این بى حرمتى را با انجام كارهاى ناپسندى مرتكب شوند، كه حرمت مالك اولین و آخرین را و حرمت پیمبران و مرسلین را و همه عارفان را كه اولیاى خداى جل و جلاله مىباشند، بشكنند و هتك ناموس دین كنند، همانا حرمت ترا نیز نمىپایند، و حرمت هیچ یك از مردمى را كه تو گرامى مىشمارى پاس نمىدارند.
شاهد مثال بر این نكته این است كه اگر در مجلسى در مقابل مردم دستار از سر تو برگیرند، یا از روى سبك شمردن تو و اهانت به تو چیزى را به زور از تو بستانند، هرگز از آنان غفلت نمىكنى، و چنین بهانه نمىآورى كه قدرت درگیرى با آنان را ندارى، بلكه بسا كه به بهاى جان گرامى و هر چه كه دارى با آنان در افتى و براى انتقام از آنان هر كوششى كه در قول و فعل بتوانى بجاى آورى، و از آنان به هر وسیله كه باشد روى برگردانى، و عمل آنان را ناشایسته شمارى، و از دیگران در مقابله با آنان یارى جویى.
پس با اینكه مىدانى هتك حرمت مولاى تو "فاطر الخلایق و مالك المشارق و المغارب" مانند هتك حرمت تو نیست حرمت تو در مقایسه با حرمت عظیم كبیر حق تعالى هیچ است: پس چگونه رضا مىدهى كه حرم تو از حُرمت او بالاتر باشد، حال آن كه غرق نعمت اویى؟! در قبضه اختیار او مملوكى و ناتوانى؟! آیا در حضرت مقدس او گستاخى چنین اهانتى را دارى؟!
این بخش گزیدهاى است از کتاب «كشف المحجه لثمره المهجه» تالیف سید بن طاووس كه توسط دكتر اسدالله مبشرى به فارسى ترجمه شده است. كشف المحجه را فیض كاشانى تلخیص كرد.
تبیان، هدهدی .
فایده زیارت اهل قبور
احادیثى كه در این مورد رسیده به سه دسته تقسیم مى شوند:

الف احادیثى كه ثواب زیارت را عاید صاحبان قبور مىنماید.
ب احادیثى كه ثواب زیارت را عاید زیارت كننده مىداند.
ج احادیثى كه ثواب زیارت را نصیب دو طرف نموده.
1- مرحوم مجلسى به نقل از كتاب دعوات راوندى از قول داوود رقى آورده است كه:
قال: قلت لابى عبدالله علیهالسلام یقوم الرجل على قبر ابیه وقریبه و غیر قریبه، هل ینفعه ذلك؟ قال (ع ): نعم. ان ذلك یدخل علیه كما یدخل على احدكم الهدیه یفرح بها(1)
گفت: خدمت حضرت صادق علیهالسلام عرض كردم: فلان مرد بر مزار پدر، خویشان، دوستان و دیگران رفته، آیا این كار ره مردگان فایدهاى مىرساند؟ حضرت فرمودند: بله این كه انسان به زیارت آنها برود و دعا كند باعث خوشحالى و سرور آنها مىشود، همان گونه كه وقتى انسان زندهاى به دیدار دیگر مىرود و براى او هدیه مىبرد.
2- در كتاب وسائل الشیعه به نقل از حضرت امام باقر علیهالسلام آمده:
... عن الباقر علیهالسلام قال: سالته عن زیاره القبور، قال علیه السلام: اذا كان یوم الجمعه فزرهم، فانه من كان منهم فى ضیق وسع علیه ما بین طلوع الفجر الى طلوع الشمس، یعلمون بمن اتاهم فى كل یوم
از حضرت امام باقر علیهالسلام در مورد زیارت اهل قبور پرسیدم.حضرت فرمودند: اگر روح مردهاى در فشار و نگرانى باشد و شما بین طلوع فجر و طلوع خورشید او را زیارت كنید خداوند به او وسعت مىدهد و روح مرده را از نگرانى خارج مىگرداند.
چند روزی بود که حال عجیبى پیدا داشتم؛ یعنى حال نماز شب و حال نماز اوّل وقت خواندن را نداشتم. از این گذشته از خواندن نماز و رابطه با خدا لذّت نمىبردم. حسابی از خودم تعجب مى كردم كه چرا چنین شدهام؟ هرچه گریه و زارى و التماس مىكردم باز به جایى نمى رسیدم تا آنکه شبى از همین شبها خواب بسیاری عجیبی دیدم. در آن رویای شگفت به من گفتند: «كسى كه خرماى حرام بخورد، معلوم است كه دیگر عبادت را دوست نداشته و از آن لذتى نخواهد برد!»

وقتى از خواب بیدار شدم آن روز را که به بازار رفته بودم یادم آمد. جریان خریدن خرما را به یاد آوردم كه وقتى خرما را گرفتم، دیدم یكى از آن خرماها رسیده نیست لذا بدون اجازه صاحب مغازه، آن خرما را برداشتم و روى خرماهایش گذاشتم و به عوض آن، یك خرماى خوب برداشتم و آن را خوردم.
تازه فهمیده بودم که از کجا خوردهام. آن خرما کار خودش را کرده بود. هرچه قدم به قدم بالا رفته بودم را با سر سقوط کرده بود. مطئن شدم كه همان یك خرماى حرام، بر روى حالات معنوى من اثر نهاده و دیگر از خواندن نماز و رابطه با خدا، لذتى نمى برم .
نقل با تصرف از : تربیت فرزند از نظر اسلام ، آیت الله مظاهرى
حسین عسگری

(و البته این را هم مىدانیم كه تنها خدا مىداند كه قیامت كبرى كى بپا مىشود. حتى پیامبران نیز از این مطلب اظهار بى اطلاعى كردهاند.)
مطابق آنچه از نصوص قرآن كریم و اخبار و روایات متواتر و غیرقابل انكارى كه از رسول اكرم و ائمه اطهار (علیهمالسلام) رسیده است استفاده مىشود، هیچ كس بلافاصله پس از مرگ وارد عالم قیامت كبرى نمىشود، زیرا قیامت كبرى مقارن است با یك سلسله انقلابها و دگرگونیهاى كلى در همه موجودات زمینى و آسمانى كه ما سراغ داریم یعنى كوهها، دریاها، ماه، خورشید، ستارگان، كهكشانها.
هنگام قیامت كبرى هیچ چیزى در وضع موجود باقى نمىماند. به علاوه در قیامت كبرى اولین و آخرین جمع مىشوند، و ما مىبینیم كه هنوز نظام جهان برقرار است و شاید میلیونها و بلكه میلیاردها سال دیگر نیز برقرار باشد و میلیاردها میلیارد انسان دیگر بعد از این بیایند.
همچنین از نظر قرآن كریم هیچ كس در فاصله مرگ و قیامت كبرى در خاموشى و بى حسى فرو نمىرود، یعنى چنین نیست كه انسان پس از مردن در حالى شبیه بیهوشى فرو رود و هیچ چیز را احساس نكند، نه لذتى داشته باشد نه المى(درد)، نه سرورى داشته باشد و نه اندوهى. بلكه انسان بلافاصله پس از مرگ وارد مرحلهاى دیگر از حیات مىگردد كه همه چیز را حس مىكند، از چیزهایى لذت مىبرد و از چیزهاى دیگر رنج، البته لذت و رنجش بستگى دارد به افكار و اخلاق و اعمالش در دنیا.
این مرحله ادامه دارد تا آنگاه كه قیامت كبرى بپا شود. در آن هنگام در اثر یك سلسله انقلابها و دگرگونیهاى بى نظیر كه در آن واحد جهان را فرا مىگیرد و از دورترین ستارگان گرفته تا زمین، همه مشمول آن دگرگونى مىشوند، این مرحله یا این عالم كه براى هر كسى یك فاصله و حد وسط میان دنیا و قیامت مىشود، پایان مىپذیرد.
پس، از نظر قرآن كریم عالم پس از مرگ در دو مرحله صورت مىگیرد، و به تعبیر صحیحتر، انسان پس از مرگ دو عالم را طى مىكند: عالمى كه مانند عالم دنیا پایان مىپذیرد و «عالم برزخ» نامیده مىشود، و دیگری عالم قیامت كبرى كه به هیچ وجه پایان نمىپذیرد.
برگرفته از مجموعه آثار، ج 2، ص 513، استاد شهید مرتضى مطهرى، با تصرف .
تبیان، هدهدی .
دین اسلام آیین زندگی در این مزرعه آخرت است که برنامهای جامع و کامل دارد تا هم این جهان به کام آدمی باشد و هم آن جهان.
آن جهان که بماند، اما این دنیا به مقتضای ساختار آن، دار تزاحم و شرور و ابتلائات است. در دست داشت نقشهای برای رسید به گنج نیک بختی، در این مسیر بسیار ضروری است.
شاهراهای شریعت که اساس سعادت در گروه آن است، مانند اصول و فروع دین، در جای خود تبین شده است. اما اینجا قصد ما این است که جاده را چنان برای شما روشن کنیم که هیچ خاری به پای مبارکتان نرفته و لذت زندگی در هر دو سرا برایتان تام و تمام گردد.
نقشهای که برایتان ترسیم خواهیم کرد، بیان مستحباتی برای شئون گونه بگونهی زندگی است تا همهی کارهایتان با حساب باشد. من مطمئنم کامل بودن دین اسلام را در همین "اطلس آداب" خواهید دید که از هیچ چیزی فروگذار نگشته است. ناگفته نماند که هیچکدام از آنچه در این سلسه بیان میشود واجب یا حرام نیست. بنابر این میتوانید به آن گوش نکنید اما اگر رعایت کنید، آن شمایید که بهرهمند خواهید شد.
اما برای امروز و اولین قسمت، به تنهاترین و عزیزترین سرمایه شما خواهیم پرداخت، بله، عمر شریف شما مد نظر است. آدمیزاد پول را دوست دارد ولی ای کاش میفهمید که عمرش باارزشتر است و کاش به این دستور پیامبر گوش میداد که کُن علی عُمرِکَ اشَحَّ مِنکَ علی دِرهَمک؛ حرص عمرت را بیشتر بزن تا پولت! 1
1. خوشنود كردن پدر و مادر
2. وضوى كامل گرفتن
3. حفظ صحت بدن (رعایت بهداشت)
4. خوش گفتارى با مردم
5. خوبى و نیكى به مردم
6. خوش رفتارى با همسایه
7. احسان كردن به خانواده
8. همیشه با وضو بودن
9. زیارت امام حسین علیه السلام
10. خواندن نماز شب
11. تلاوت قرآن
12. تزویج با دختران باكره
13. غسل كردن با آب گرم
14. خوردن سیب در سحرها
15. نشستن طولانی بر سر سفره در موقع اطعام به دیگرى
16. خوددارى از بریدن درختان نر (بی بار)، مگر در موقع ضرورت
17. گفتن هجده بار ذکر «یا حى» بعد از هر نماز
18. احترام و بزرگ داشتن پیران و بزرگان
19. طولانى كردن ركوع و سجود در نماز
1. خوردن غذا بر روى غذا
2. نوشیدن آب در حال ناشتا
3. آمیزش با پیرزن
4. جماع در حمام

ابتدا جناب شیخ قبول نمىكرد و حاضر نمىشود انگشتش را ببرند. طبیب گفت؛ اگر فردا بیایى، باید از بند دستت بریده شود شیخ برگشت و درد شدت گرفت، شب تا صبح ناله مىكرد؛ فردا به بریدن انگشت، راضى گردید.
چون او را به مریضخانه بردند جراح دستش را دید؛ و گفت: باید از بند دست بریده شود، قبول نكرد و گفت: من حاضرم، فقط انگشتم بریده شود. جراح گفت: فایده ندارد و اگر الآن از بند دستت بریده نشود به بالاتر سرایت كرده، فردا باید از كتف بریده شود شیخ برگشت و درد شدت گرفت: به طورى كه صبح به بریدن دست راضى شد چون او را نزد جراح بردند و دستش را دید، گفت: به بالا سرایت كرده است و باید از كتف بریده شود و دیگر از بند دست بریدن فایده ندارد، اگر امروز از كتف بریده نشود فردا به سایر اعضا سرایت كرده و به قلب رسیده، هلاك خواهد شد.
شیخ به بریدن كتف از دست راضى نشد و برگشت درد شدیدتر شد و تا صبح ناله مىكرد و حاضر شد كه كتف بریده شود؛ و رفقایش او را به طرف مریضخانه بردند تا دستش را از كتف ببرند. در وسط راه، گفت: رفقا! ممكن است در مریضخانه از دنیا بروم؛ اول مرا به حرم حضرت رضا(علیهالسلام) ببرید: او را به حرم بردند و در گوشهاى از حرم جاى دادند.
شیخ گریه زیادى كرده، به حضرت رضا(علیهالسلام) شكایت كرده، گفت: آیا سزاوار است زائر شما به چنین بلاى مبتلا شود و شما به فریادش نرسید؟
و انت الامام الرؤوف، و این كه شما امام رئوف هستى، خصوصا درباره زوار.
پس حالت غشى عارضش شد؛ در آن حال حضرت رضا(علیهالسلام) را ملاقات مىكند؛ آن حضرت دست مبارك، بر كتف او تا انگشتانش كشیده، فرمود: شفا یافتى!
شیخ به خود آمد دید دستش هیچ دردى ندارد؛ رفقا آمدند تا او را به مریضخانه ببرند. جریان شفاى خود را به دست آن حضرت، به آنها گفت؛ چون او را نزد جراح نصرانى بردند جراح دستش را نگاه كرده، اثرى از آن دانه ندید.
به احتمال آن كه شاید دست دیگرش باشد آن دست دیگر را هم مشاهده كرد و دید كه سالم است؛ سپس گفت:
اى شیخ ! آیا مسیح را ملاقات مردى؟
شیخ فرمود: كسى را دیدم كه از مسیح هم بالاتر است و او مرا شفا داد. پس از آن، جریان شفا دادن امام(علیهالسلام) را نقل كرد.
نقل از كتاب داستانهاى شگفتانگیز، شهید دسغیب، ص 28.
تبیان، هدهدی.

قرآن مجید كه دعوت به تفكر و نتیجه گیرى فكرى مىكند و تفكر را عبادت مىشمارد و اصول عقاید را جز با تفكر منطقى، صحیح نمىداند، به یك مطلب اساسى توجه كرده است و آن اینكه لغزشهاى فكرى بشر از كجا سرچشمه مىگیرد و ریشه اصلى خطاها و گمراهیها در كجاست؟اگر انسان بخواهد درست بیندیشد كه دچار خطا و انحراف نگردد چه باید بكند؟ در قرآن مجید یك سلسله امور به عنوان موجبات و علل خطاها و گمراهیها یاد شده است كه ذیلا ذكر مىكنیم.
1. تكیه بر ظن و گمان بجاى علم و یقین
قرآن مىگوید: «اكثر مردم چنیناند كه اگر بخواهى پیرو آنها باشى تو را از راه حق گمراه مىكنند، براى اینكه تكیهشان بر ظن و گمان است(نه بر یقین)و تنها با حدس و تخمین كار مىكنند.» (1)
یكى دیگر از موجبات لغزش اندیشه، گرایش به شخصیتهاست. شخصیتهاى بزرگ تاریخى یا معاصر از نظر عظمتى كه در نفوس دارند بر روى فكر و اندیشه و تصمیم و اراده دیگران اثر مىگذارند و در حقیقت، هم فكر و هم اراده دیگران را تسخیر مىكنند.دیگران آنچنان مىاندیشند كه آنها مىاندیشند و آنچنان تصمیم مىگیرند كه آنها مىگیرند، دیگران در مقابل آنها استقلال فكر و اراده خود را از دست مىدهند.
قرآن كریم در آیات زیادى به شدت با پیروى از ظن و گمان مخالفت مىكند و مىگوید: مادامى كه به چیزى علم و یقین حاصل نكردهاى آن را دنبال مكن.امروز از نظر فلسفى مسلم شده است كه یكى از عوامل عمده خطاها و اشتباهات همین بوده است. «دكارت» هزار سال پس از قرآن اولین اصل منطقى خویش را این قرار داد و گفت: «هیچ چیز را حقیقت ندانم مگر اینكه بر من بدیهى باشد و در تصدیقات خود از شتابزدگى و سبق ذهن و تمایل بپرهیزم، و نپذیرم مگر آن را كه چنان روشن و متمایز باشد كه هیچ گونه شك و شبهه در آن نماند.» (3)
2-میلها و هواهاى نفسانى
انسان اگر بخواهد صحیح قضاوت كند باید در مورد مطلبى كه مىاندیشد كاملا بىطرفى خود را حفظ كند، یعنى كوشش كند كه حقیقتخواه باشد و خویشتن را تسلیم دلیلها و مدارك نماید.درست مانند یك قاضى كه روى پروندهاى مطالعه مىكند، باید نسبت به طرفین دعوا بىطرف باشد.قاضى اگر تمایل شخصى به یك طرف داشته باشد به طور ناخود آگاه دلایلى كه براى آن طرف است نظرش را بیشتر جلب مىكند و دلایلى كه له طرف دیگر و علیه این طرف استخود به خود از نظرش كنار مىرود و همین موجب اشتباه قاضى مىگردد.
انسان در تفكرات خود اگر بىطرفى خود را نسبت به نفى یا اثبات مطلبى حفظ نكند و میل نفسانىاش به یك طرف باشد، خواهناخواه و بدون آنكه خودش متوجه شود عقربه فكرش به جانب میل و خواهش نفسانىاش متمایل مىشود.این است كه قرآن هواى نفس را نیز مانند تكیه بر ظن و گمان یكى از عوامل لغزش مىشمارد. در سوره النجم مىفرماید:
ان یتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس (4).
پیروى نمىكنند مگر از گمان و از آنچه نفسها خواهش مىكنند.

تا وقتی نیازمندی و گرفتار نیاز خویش، نه مغروری و نه خودبین.
تنها نیاز خود را می بینی و تهیدستیات را باور داری.
اما وقتی كه كه كاسه بینیازیات پر می شود ....
نیازت را از یاد میبری و فراموش میكنی كه آفریدهای هستی كه گِل وجودت را با نیاز سرشتهاند!
آفریدهای كه عاجز و ناتوانی!
از یاد میبری كه بندهای هستی كه جز آن چه خدا نصیبت می كند، روزی دیگری نداری!
و جز آن چه خدا برایت اراده می كند، توان دیگری نداری!
طوری رفتار میكنی، گویی مالك حقیقی آن همه ثروتی هستی كه به دست آوردهای!
این جاست كه " من" وجودیات طغیان میكند و غروری تباه كننده سراپای وجودت را در بر میگیرد.
اندكی تأمل كن... همه ما آدمها این گونهایم.
مگر آنها كه یگانگی خدا را باور دارند و ایمان به حق، در ذره ذره جانشان نفوذ كرده است.
... و چه اندكند این گروه!
أنَّ الإنسَانَ لَیَطغَی1
1- علق:6
برگرفته از وبلاگ هیام: http://hiaam.blogfa.com
تبیان : - عسگری

معنی هر دو کلمه (تکفیر و تکتف) کم و بیش واضح است اما برای دانستن آنانی که با این دو کلمه آشنا نیستند، معنی لغوی هر دو کلمه را اجمالاً بررسی میکنیم و سپس به معنای اصطلاحی آن میپردازیم.
کفر چند معنی دارد که اولین آن ناسپاسی است، بی ایمانی هم معنی میدهد و چنانچه با حرف "با" متعدی گردد معنی انکار نیز از او فهمیده میشود "کفر بالخالق یعنی انکره"، یعنی به خدای بزرگ کفر ورزید و بیزاری و دوری گزیدن هم در انکار نهفته است.
تکتف همان عملی است که سنی مذهبان در هنگام نماز انجام میدهند، دستها را روی هم گذاشته و هنگام نماز به سینه میچسبانند تا احترام و تعظیم را در نماز کامل نمایند.
اما این معنا آن چیزی نیست که در این واژه فقهی بدنبال آن بگردیم، معنی دیگری این کلمه دارد.
چنانچه این کلمه به باب تفعیل که مصدر بابی از ابواب عربی است، رفته باشد و با "لام" تعدیه دیگری را همراه بیاورد معنیش این میشود: دستها را به سینه گذاشت و بدین وسیله بر او تعظیم کرد، که همین کلمه با همین تعدیه، معنای بخشش نیز میدهد، و چنانچه به باب تفعیل رفته و با حرف «عن» متعدی گردد معنای پرداخت کفاره از آن مستفاد است "کفر عن یمینه و عن اثمه یعنی کفاره قسم یا گناه را داد."
گرچه در حقیقت این لغت و فقه آن تامل کنیم شاید معنای پوشش را بفهمیم.
تکتف که در باب تفعل است یعنی دست را به سینه نهفتن و چنانچه مجرد در کلام بیاید یعنی به آرامی راه رفتن و یاهنگام راه رفتن کتفهایش را تکان داد.
اما تکتف چیست؟ تکتف همان عملی است که سنی مذهبان در هنگام نماز انجام میدهند، دستها را روی هم گذاشته و هنگام نماز به سینه میچسبانند تا احترام و تعظیم را در نماز کامل نمایند.
گرچه فقها پیرامون آن بحثها کردهاند اما حقیقت شرعیهای در فقه ندارد .
در هنگام تقیه انجام این عمل اشکالی ندارد بلکه چنانچه زمان تقیه بود و مومنی این عمل را ترک کرد در صحت نمازش اشکال است چرا که وظیفهاش تقیه بوده
تکتف غیر از آنکه چسباندن هر دو دست است بر روی سینه، باید دست راست را نیز بر روی دست چپ بگذارند، گرچه برخی دیگر گفتهاند: فرقی در دست چپ و راست نیست باید دستها را روی هم و هر دو را به سینه بچسبانند.
فقهای کرام در انجام این عمل، آرایی دارند برخی از آنان فتوا به حرمت دادهاند چرا که این عمل در روایات اسلامی مورد نهی واقع شده و برخی علاوه بر حرمت تکلیفی قائل به حرمت وضعی نیز گردیدهاند و نمازی که چنین خوانده شود را باطل میدانند.
بخاطر اینکه نماز، حقیقتش و تمامی اجزایش و همه شرایطش و تمامی شئونش عبادتی توقیفی است و هر پله اش نیازمند دلیل است.
اما عدهای دیگر از فقهاء قائل به عدم حرمت این عمل شدهاند و گفتهاند این عمل موجب بطلان نماز نمیشود چرا که روایات و مستندات وارده در این خصوص از دو جهت گرفتار ضعف است هم اسناد آن قابل توجه نیست و هم در دلالت آن مشکل داریم علاوه بر آنکه این عمل امری است خارج از نماز و ربطی به نماز ندارد تا نیازمند دلیل خاص باشد.
اما سنیان و فقیهان آنان در این خصوص چه میگویند: آنچه از آنان نقل شده استحباب این عمل است و همچنین عملی است مربوط به نماز و از اجزاء مستحبه نماز محسوب میشود، چرا که از خلیفه دوم حکایت است: هنگامی که اسیران فارس را نزد او آوردند همه آنان دست بسینه ایستادند تا احترام او را نگهدارند، خلیفه از آنان سوال کرد که دلیل این عمل چیست؟
آنان در پاسخ گفتند: ما به جهت خضوع، تواضع و احترام بزرگان و پادشان این عمل را انجام میدهیم.
در اینجا خلیفه دوم که بارها مبادرت به تشریع نموده بود بار دیگر خرقی دیگر نمود و بدعتی دوباره نهاد و با وصف آنکه در مقام تشریع نمیبود این عمل را برای خدای بزرگ نیکو شمرد تا مسلمانان در نماز انجام دهند. در همین خصوص شیخ محمد حسن نجفی به نکته لطیفی اشارت نموده و فرموده در شگفتم که خلیفه ثانی چگونه غافل بود که این عمل تشبه به مجوس است و در شریعت محمدیه تشبّه به مجوس قبیح است و حرام.
انجام این عمل تشبه به مجوسان است و تشبه به آنان قبیح است و حرام
و در عین حال چگونگی احترام مجوسیان به پادشاهان و وزیران آنان را نمیدانسته و بدون درایت این بدعت را داخل در شریعت محمدیه نموده است.
فقها در ادامه اشارت کردهاند که در هنگام تقیه، انجام این عمل اشکالی ندارد بلکه قائل شدهاند چنانچه زمان تقیه بود و مومنی این عمل را ترک کرد در صحت نمازش اشکال است چرا که وظیفه اش تقیه بوده است.
1- این عمل در روایات اسلامی منهی عنه است.
2- بدعتی است که چنانچه انجام شود موجب بطلان نماز است.
3- تشریعی که صورت پذیرفته است از ناحیه شارع نبوده و لذا محکوم به بطلان است.
4- انجام این عمل تشبیه به مجوسان است و تشبه به آنان قبیح است و حرام
5- چون نماز از عبادات توقیفیه است و هر عملش نیازمند دلیل است، تکتف چون جزئی است از نماز، دلیل میخواهد.
6- در زمان تقیه انجام این عمل واجب است.
7-برخی دیگر از فقهاء گفته اند : چون از افعالی است که خارج از نماز است و علاوه اسناد آن نیز از حیث سند و دلالت ضعف دارد ، موجب بطلان نمی شود
آقامیری - تبیان

چشم دل باز کن که جان بینی
قرآن کریم چیزی شبیه عیسی مسیح علیهالسلام است که پدر نداشت اما مادرش مریم بود و در دامان پاک و پر مهر او نشو و نما یافت.
سوره حمد را نیز ام الکتاب یعنی مادر قرآن مینامند، پس سوره حمد مریم قرآن است.
و فرزند این مریم نیز آمده است تا چشم دلها را باز و بینا کند.
با نام خدا شروع میشود.
اول دفتر به نام ایزد دانا
در روایات آمده است که تمامی کارها را با نام خدا آغاز کنیم، چون انجام هیچ کاری بدون توان و نیرو امکانپذیر نمیباشد، و نام خدا آدمی را نیرومند و توانا میسازد، و این نام تنها نامی است که در هستی اثر بخش و تاثیرگذار است.
ای خنک آن گوش که نامت شنید
شما اگر بر سر در باغی بزرگ و با خطی خوشنام فروردین را بنویسید آن باغ سبز و خرم نمیشود و بوتههای آن به گل نمینشیند.
نام فروردین نیارد گل به باغ
بلکه خود فروردین است که با آمدن خود باغ را گل باران میکند.
یا اگر در شبی تار به زیباترین خط بر دیوار دخمهای تاریک، نام نور و چراغ را حک کنید آن دخمه تار روشن نخواهد شد.
شب نگردد روشن از نام چراغ
البته نه تنها نام چراغ و فروردین اینگونهاند بلکه تمامی نامها از این دست میباشند.
مگر نام آب، عطش را فرو مینشاند؟ یا نام ماشین، جابجایی کسی را فراهم میسازد؟
بنابراین میبینید که نامها عموماً و بیاستثناء کار ساز نبوده و کاری به پیش نمیبرند.
اما در این میان تنها نام خداست که مثل خود او یکتا و بیهمتاست و اثر بخش و تاثیرگذار است.
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یاد نامت میکنم

از اینروست که ما بجای آنکه بگوییم: باالله الرحمن الرحیم؛ به کمک خدای بخشنده مهربان آغاز میکنیم، میگوییم: بسمالله الله الرحمن الرحیم، یعنی به کمک نام خداوند بخشنده مهربان آغاز میکنیم.
و راستی وقتی که نامش چنین باشد، خود و حقیقتش چون و چگونه خواهد بود؟
تبیان:شکوری
تالیف: محمد رضا رنجبر
قال امیرالمومنین علی علیهالسلام:
الایمان ان توثر الصدق حیث یضرك على الكذب حیث ینفعك(1)؛ نشانه ایمان، آن است كه راستگویى را، اگر چه به تو زیان برساند، مقدم بدارى.

شرح حدیث:
مؤمن واقعى؛ یعنى كسى كه داراى ایمان محكم و راستین است، نشانههایى دارد، كه به وسیله آنها، میتوان او را، از افراد بىایمان، بازشناسى كرد.
یكى از این نشانهها، آن است: شخص مؤمن، سود واقعى را در اطاعت از دستورات خدا، و زیان واقعى را، در اطاعت نكردن از دستورات خدا مىداند. از آنجا كه خداوند به ما دستور داده است كه همیشه راست بگوییم و از دروغگویى پرهیز كنیم، مسلمان با ایمان نیز، هرگز حاضر نمىشود بر خلاف این دستور رفتار كند. تا جایى كه حتى اگر زمانى، راست گفتن به زیانش باشد و دروغ گفتن به او سود برساند، از سود دروغ گفتن چشم مىپوشد، و زیان راست گفتن را به جان مىپذیرد، و لب به دروغگویى باز نمىكند. زیرا مؤمن، سود و زیان واقعى را نزد خدا میداند و بس.
پینوشت:
1- نهج البلاغه، ح 458 .
برگرفته از پندهاى كوتاه از نهج البلاغه، هئیت تحریریه بنیاد نهجالبلاغه .
تبیان، هدهدی
قال امیرالمومنین علی علیهالسلام:
"ما مزح امرؤ مزحه الا مج من عقله مجه(1)؛ هیچ كس شوخى نكرد، مگر آن كه، با پرداختن به شوخى، بخشی از عقل خود را به دور انداخت.

شرح حدیث:
یكى از نشانههاى سنگین و با وقار بودن آن است كه انسان، از شوخى كردن بپرهیزد و متین و جدى باشد. كسانى كه در هر محفل و مجلسى لب به شوخى باز مىكنند و سخنان مضحك به زبان مىآورند و دیگران را مىخندانند، پیدا است كه وقار و متانت ندارند و افرادى جلف و سبك مغز هستند.
امام علی(علیهالسلام)، در جاى دیگرى، هنگامى براى فرزند گرامى خود، امام حسن مجتبى (علیهالسلام) وصیتنامه مىنویسد، او را به شدت از شوخى كردن بر حذر مىكند.
امام به فرزند خود مىفرماید: "نه تنها خودت، هیچگاه در حضور مردم شوخى مكن و حرفهاى خندهآور مزن، بلكه حرفهاى خندهآور دیگران را هم نقل مكن. چون این كار، باعث سبكى و جلفى مىشود و ارزش انسان را از بین میبرد."
شیخ سعدى نیز به پیروى از امام، در یكى از شعرهاى خود گفته است:
ز شوخى، بپرهیز، اى باخرد شوخى، تو را، آبرو مىبرد!
ما نیز اگر در اطراف خود دقت كنیم، خواهیم دید كه مردم، كسانى را كه زیاد شوخى مىكنند و حرفهاى خندهآور مىزنند، چندان جدى نمىگیرند و براى آنها ارزش و احترام قائل نمىشوند.
به خاطر همین است كه امام فرموده است: وقتى كسى شوخى مىكند مثل آن است كه قسمتى از عقل خود را بیرون ریخته و به دور انداخته است .
معنى این سخن آن است كه با هر شوخى مقدارى از عقل انسان در نظر مردم از بین مىرود و اگر كسى زیاد شوخى كند، مثل آن است كه قسمتهاى زیادترى از عقل خود را دور ریخته است و در نظر مردم به صورت كسى در آمده كه دیگر در سرش عقل باقى نمانده است.
پینوشت:
1- نهج البلاغه، ح 405 .
برگرفته از پندهاى كوتاه از نهجالبلاغه، هئیت تحریریه بنیاد نهجالبلاغه .
تبیان، هدهدی.
گاه در بعضی محلهها قطعه زمینهایی هست که ساخت و سازی در آن صورت نگرفته و اطراف آن نیز دیوار و حصاری وجود ندارد، و از همین رو به خرابه تبدیل شده و هر کس خاکروبهها یا زبالهها و آشغالهای خود را و یا هر چیز دور ریختنی را در آنجا میریزد. اما همینکه گرداگرد آن دیوار کشیده میشود کسی به آن حریم نزدیک نمیشود.

انسان هم اگر بدون قرآن باشد به زمین بیدیوار میماند و خرابه خواهد شد و هر کس هر خلاف و تخلفی که در سر دارد به سراغ او میآید و با کمک او کار خود را پیش میبرد.
ولی کسی که اهل قرآن است گویی که به گرد خود دیواری کشیده باشد و بدین وسیله به امان و امنیت دست مییابد.
اساساً قرآن مجموعه حصارها و دیوارهایی است که انسان به دور خود میکشد تا از گزند و آزار در امان باشد.
به همین دلیل به هر مجموعه آیات «سوره» میگویند.
سوره از «سور» و به معنای دیوار است، البته دیواری که در اطراف یک شهر یا سرزمین کشیده میشود مثل دیوار چین.
البته یادت باشد که دیوار چین اگر چه زیباست و تماشایی ولی آنرا تنها برای تحقیق و تماشا بنا نکردهاند بلکه برای امنیت آن سرزمین بنا شده است.
قرآن کریم نیز اگر چه زیبا و تماشایی است ولی تنها برای دیدن و خواندن نازل نشده بلکه برای آن است که به وسیله آن خود را از شیطان و شیطنتها در امان بداریم.
تالیف: محمد رضا رنجبر
تبیان:شکوری

اشاره:
اتفاق جالبی در هماهنگ کردن گفت و گویمان با خانواده عیسی افتاد. بار اول که تماس گرفتیم، حنانه عیسی، مادر خانواده همان روز عازم مشهد و مادربزرگ خانواده عازم نجف اشرف بود. چاره ای نبود. برایشان سفر خوبی آرزو کردیم. بار دوم که تماس مقدور شد. چند دقیقه ای نمی شد که به منزلشان بازگشته بودند. زیارت قبول گفتیم و قرار مصاحبه گذاشته شد. خانواده عیسی از عراقی های مقیم تهران هستند، به همین دلیل حنانه که فارسی را خوب صحبت می کرد، مترجم شد و کمکمان تا از صحبتهای مادربزرگ خانواده، «شذا عیسی» که حافظ ومفسر قرآن است، بهره ببریم. در این خانواده پرجمعیت همه قدم در راه قرآن گذاشته اند؛ از مادربزرگ 55 ساله گرفته تا نوه پنج ساله.
حنانه: قرآن سکینه ام شده است و بدون آن لحظه ای آرام و قرار ندارم. دلم می خواهد تا انتهای معانی آن بروم
خانم عیسی! ترک وطن آن هم در سنین میانسالی باید سخت بوده باشد. چه شد که به ایران آمدید و ساکن دولت آباد شدید؟
مادربزرگ: (می خندند) از دست صدام و بعثی هایش. درست ابتدای جنگ ایران و عراق بود که همسر و مردان فامیل برای جنگ با جوانانی که مسلمان و شیعه بودند، فراخوانده شدند. صدام می خواست همه وارد حزبش شوند اما ما زیربار نرفتیم و به ایران مهاجرت کردیم. برادران، پسرعموها و چند تن دیگر از اقوام ماندند و شهید شدند. عراقی های زیادی در فلکه سوم دولت آباد سکونت داشتند ما هم به آنها پیوستیم.چه شد که مادر و دختر با هم تصمیم گرفتید که حافظ قرآن شوید؟
مادربزرگ: فکر می کنم تمام حافظان از کودکی این زمینه را داشته اند که در آینده حافظ قرآن شوند. از دوران کودکی به یاد دارم وقتی صبح ها چشمانم را باز می کردم اولین صحنه ای را که می دیدم، پدر و مادرم بودند که پای سجاده هایشان قرآن تلاوت می کردند. سال ها با صدای تلاوت شیرین آنها از خواب بیدار می شدم. پدربزرگم از روحانیون بنام نجف بود و خاندانی مذهبی داشتیم. همه اینها زمینه ای بود برای اینکه عاشق کلام وحی شوم. من از 44 سالگی شروع به حفظ قرآن کردم.حنانه: به نظرم هیچ سنی برای حفظ قرآن دیر نیست کسانی را می شناسم که خداوند در سنین کهنسالی توفیق ویژه ای به آنها داده تا کلامش را حفظ کنند. بعضی والدین می خواهند به زور کودکشان را حافظ کنند و می گویند اگر در این سن جذب قرآن نشوند، دیگر این اتفاق نمی افتد اما واقعا این طور نیست. من بعد از مادرم و در سن 25 سالگی اقدام به حفظ قرآن کردم و فرزندانم هم با دیدن و شنیدن تمرین هایم به قرآن علاقه مند شدند. سن و سال مطرح نیست؛ برای اینکه قلب ها حامل قرآن شوند، بیشتر اراده لازم است.
قرآن كریم می فرماید:فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خوفٌ عَلَیْهِم وَلاهُم یَحْزَنُون؛ (بقره/38)
آنها كه«تابع»هدایت خداوند می شوند،«خائف» و «محزون»نخواهند بود .
یعنی، غیر از اینها هر كس دیگر را كه فرض كنید از آن مدار خوف و حزن خارج نمی شود؛
یعنی، انسانهای دیگر«امنیت»ندارند، آنكه تابع این« هدایت» است امنیت دارد .
یعنی،اگر امنیت می خواهید در تبعیت همین هدایت است؛ و از هیچ راه دیگری نمی توانید به امنیت دست یابید .
معنای«تبعیت» این است كه تمامی ابعاد وجودی انسان نسبت به هدایت خدایی تابع بشود؛ یعنی«تفكر» او تابع بشود؛ «نظر» او تابع بشود؛ و خود را از همه چیز«خلع سلاح»كند، و آنگاه بیاید و از او بهره ببرد . شما در سفر حج وقت بستن احرام، اول لباس خود را بیرون می آورید و آنگاه احرام را می بندید و یا احرام را بر روی لباسهای خود می بندید، كدام ؟!
مگر نه آن است كه شما اول«خلع»می كنید و آنگاه«لَبس»؟!
یعنی، اول خودتان را از لباسهای مختلفی كه دارید خارج می كنید، و بعد آن لباس را می پوشید .
معنای«تبعیت» این است كه تمامی ابعاد وجودی انسان نسبت به هدایت خدایی تابع بشود
انسان هم وقتی كه می آید به طرف هدایت خداوند می بایست اول لباس«رأی»خودش را از تن بیرون كند، و رأی خودش را كنار بگذارد، و بعد بیاید این جامه هدایت را بر خود بپوشد .
كسی كه این كار را بكند مصداق«مَنْ تَبِعَ هُدای»خواهد بود، چنین كسی تابع هدایت شده است .
یعنی وقتی كه می خواهد بیاید به سراغ آیات مثل این است كه وارد میقات شده باشد،
چطور در آنجا ابتدا لباس خود را بیرون می آورد و بعد لباس احرام را می پوشد، در اینجا نیز ابتدا لباس رای و نظر خود را از تن بیرون می كند و...
دیده اید كه انسانها، تا به میقات نرسیده اند، و احرام نبسته اند رنگارنگند! اما وقتی كه احرام می بندند و از میقات خارج می شوند یك رنگ خواهند بود!
تمسك به آیات هم بایست اینگونه باشد كه وقتی می خواهیم بیاییم به طرف آیات، مختلف باشیم، و وقتی آیات را شنیدیم، می بایست یك دست باشیم .
یعنی وقتی به قرآن می رسیم«مختلف الجهة»باشیم، و وقتی كه به قرآن رسیدیم«متحد الجهة»باشیم . به عبارتی«قرآن»نقطه عطفی باشد در زندگی ما؛
پیش از رسیدن به قرآن مشاجره باشد، اما وقتی به قرآن رسیدیم مشاجراتمان تماماً رفع گردد .
حال اگر ما به قرآن رسیدیم اما باز هم مشاجره داشتیم این معنایش آن است كه درست به قرآن نرسیده ایم؛ یعنی لباس خود را درست بیرون نیاورده ایم و تعارف می كنیم، چون بعد از قرآن نبایست اختلاف باشد. اگر باشد مثل آن است كه ما لباس احرام را روی لباس خانگی خود پوشیده باشیم !
كه بالاخره نشان خواهد داد كه ما خودمان را« تخلیه»نكرده ایم .
پس آنهایی كه منسوب به قرآن هستند اگر از رای خودشان خالی شده باشند قرآن برای آنها نقطه عطف و وحدت خواهد بود .
تمسك به آیات هم بایست اینگونه باشد كه وقتی می خواهیم بیاییم به طرف آیات، مختلف باشیم، و وقتی آیات را شنیدیم، می بایست یك دست باشیم
قرآن«مختلف»می گیرد و«متحد»تحویل می دهد .
«انسان»ها در كارخانه قرآن با هم یكی خواهند شد، و به یكدیگر دست خواهند داد.
پس اگر مختلف آمدند، و مختلف باز گشتند این معنایش آن است كه سخن قرآن را نگرفته اند .
قرآن می گوید:.
فَلا وَ رَبِكَّ لا یُؤْمِنُونَ حَـَی یُحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ وَ لا یَجِدوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِما قَضَیْتَ وَ یَسْلِّمُو اتَسْلِیما
؛( نساء65)سوگند به پروردگار تو كه اینان مؤمن حقیقی نخواهند بود مگر اینكه در آنچه بین خودشان مشاجره شود تو را حكم قرار بدهند،
حَتی یُحَكِمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ .
و نسبت به آنچه در ارتباط با آنها رخ می دهد حكمیت را به تو واگذار كنند .
ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً وقتی كه تو حكم كردی در خودشان هیچگونه دشواری احساس نكنند،
یعنی این حكم برایشان دشوار نباشد، من اگر رای داشته باشم حكم پیامبر برایم حَرَج و دشوار خواهد بود، حالا هر چه كه من نسبت به آن رای حساستر باشم، حكم پیامبر نیز دشوارتر خواهد بود .
آیت الله حائری شیرازی
تبیان: شکوری
براى جدا سازى این دو نوع خارق العاده راه هایى است كه مجموعاً مى توان اطمینان بخش و رهگشا باشد.
1. كارهاى مرتاضان و ساحران نتیجه ى مستقیم آموزش و تمرین است.
آنان در پرتو تعلیم و تمرین طولانى به چنین كارى دست مى یازند، و سحر و جادو براى خود آموزش ویژه اى دارد، و اگر چنین دوره هایى را نبینند با انسان معمولى كوچك ترین فرق ندارند، در حالى كه پیامبران نه سابقه ى تعلیم و تمرین دارند و نه در برابر كسى براى آموزش زانو مى زنند، بلكه كارهاى آنان كاملاً ابداعى و بى سابقه است و تاریخچه زندگى آنان بر این مطلب گواهى مى دهد.
موسى بن عمران به هنگام بازگشت از مدین به مصر به مقام رسالت مبعوث گردید و معجزه الهى به نام عصا، به او داده شد( [1]) و هرگز او در اندیشه ى خود چنین كارى را تصور نمى كرد.
حضرت مسیح بدون این كه در دانشكده پزشكى نزد استادان درس بخواند و بدون این كه در این قسمت به تمرین بپردازد، با معجزات شگفت انگیزى مانند زنده كردن مردگان و شفا بخشیدن نابینایان مادر زاد وغیره مجهز ( [2])گردید.
2. از آنجا كه كارهاى مرتاضان و ساحران، محصول تحصیل و تدریس است; تمام آنها قابل مبارزه و معارضه است چون كارهاى آنان، شیوه ى خاصى دارد افراد مستعد مى توانند از آن طریق به آن كارها دست یابند.
3. چون كارهاى آنان محصول آموزش است و این راه به روى همگان باز است در زندگى ساحر و مرتاض«تحدى» و مبارز طلبى نیست در حالى كه پیامبران از روز نخست تحدى و مبارز طلبى كرده و با تعجیز دیگران حقانیت خود را اثبات مى نموده اند، قرآن با ندایى بلند در باره ى معجزه ى جاویدان پیامبر مى گوید:
( ...لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِیراً ).( [3])
«هرگز نمى توانند مانند آن را بیاورند هر چند یكدیگر را كمك كنند».
موسى بن عمران در میدان مبارزه كارهاى ساحران را كوچك شمرد و فرمود:
( ...ما جِئْتُمْ بِهِِ السِّحْرُ إِنَّ اللّهَ سَیُبْطِلُهُ ... ).( [4])
«آنچه آورده اید از سنخ سحر است وخدا از طریق اعجاز آن را باطل مى كند».
كارهاى مرتاضان و ساحران نتیجه ى مستقیم آموزش و تمرین است
وقتى سحر آنان باطل شد نخستین كسانى كه به وى گرویدند، همان ساحران بودند زیرا با تبحرى كه در فن سحر داشتند اذعان پیدا كردند كه كار خارق العاده ى موسى از سنخ سحر نیست و از مبدأ دیگرى سرچشمه مى گیرد و علت غلبه ى اعجاز بر سحر این است كه ساحران بر نیروى محدود انسانى تكیه مى كنند، در حالى كه پیامبران از نیروى نامحدود خدا كمك مى گیرند و وضع محدود در برابر نامحدود روشن است.

آینهات دانی چرا غماز نیست
به خدا پناه بردن یعنی از شیطان و اخلاق شیطانی گریختن و از هوا و هوس فاصله گرفتن.
هوا و هوس چیزی شبیه زنگار و غبار بوده و دل چیزی همانند آینه است.
همانطور که آینه غبار گرفته نسبت به تابش نور بازتابی ندارد، دل نیز اگر آلوده به هوا و هوس باشد هرگز نور قرآن را منعکس نمیکند.
آینهات دانی چرا غماز نیست زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
و برای دل زنگار گرفته و غبار نشسته قرآن هیچ جاذبهای ندارد.
جهت روشنتر شدن این حقیقت یادآوری داستان شاگرد کوزگر که میخواست کوزهها را لعاب دهد شاید در اینجا خالی از لطف نباشد:
او هر چه لعابها را داغ کرده و بر کوزهها میریخت بر آنها نمینشست، از اینرو به پیش استاد خود آمده و ماجرا را باز گفت و استاد از او خواست تا در همانجا و در پیش چشم خود کوزهای را لعاب دهد، و او هم قدری لعاب برداشت و بر کوزهای ریخت ولی باز هم بر کوزه ننشست.
آنگاه همان کوزه را از او گرفت و پیش از لعاب دادن تا توانست آنرا فوت کرد و آنگاه لعاب بر روی آن ریخت و نشست و سپس رو به شاگرد کرد و گفت: فوت کوزهگری را از یاد برده بودی. یادت باشد همیشه بر روی کوزهها غبار نشسته است و تا غبار هست کوزهها لعاب را نمیپذیرند.
حال این فوت کوزهگری را درباره دل نیز نباید فراموش کرد و آن زدودن هواها و هوسها از دل است و تنها در این صورت است که قرآن دلنشین میشود، و در اعماق دل فرو میرود و میشکفد و آنگاه مثل ملای روم میتوان با دنیایی از وجد و شور و حال گفت:
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
تالیف: محمد رضا رنجبر
تبیان: شکوری
وجود مبارك رسول خدا، صلیاللهعلیهوآله، از چهار واقعیت تعبیر به گوهر فرمودهاند.
عقل، حیا، دین و عمل صالح(1)

یکی از این چهار گوهری كه به انسان عطا شد حیاست.
"حیا" سرمایهای الهى است و نقش آن حفظ پاكى و عفت نفس و عفت اعضا و جوارح است. ضد حیا دریدگى و گستاخى است. انسان دریده موجودی است كه به سادگی كرامت خود را از دست میدهد و گوهر وجودش را به ثمن بخس میفروشد. او از اینكه سر پدر خود را بشكافد یا سر مادرش را به سنگ بكوبد ابایی ندارد. به سادگی، وطن را با دشمن معامله مىكند و به دوستان خود پشت میكند و به هیچ كس و هیچ چیز رحمی ندارد. در حالی كه انسان باحیا حاضر نیست، به فرموده قرآن، تا آخر عمر حتی یكبار با صداى بلند با كسى حرف بزند. چنین شخصی، وقتی در مقابل دعوت شیطان قرار میگیرد، از خجالت و شرم آب مىشود و اصلاً توان شنیدن دعوت گناه را ندارد، چه رسد به اینكه آلوده به گناه شود.
وقتى پسران یعقوب پیامبر از سفر دوم خود به مصر به كنعان بازگشتند، حامل این خبر بودند كه پسرت بنیامین در مصر دزدى كرد و ماموران عزیز مصر متاع خود را در بارِ او پیدا كردند. ما بارهایمان را بسته بودیم كه ماموران عزیز آمدند و به ما گفتند:
شما دزدید: فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَایةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ(یوسف/70)
(و هنگامی که (مأمور یوسف) بارهای آنها را بست، ظرف آبخوری پادشاه را در بار برادرش گذاشت؛ سپس کسی صدا زد؛ «ای اهل قافله، شما دزد هستید!»)
اهل حیا تحمل شنیدن گناه را نیز ندارند
بعد، دستور دادند بارمان را باز كنیم و وقتی این كار را كردیم متاع آنان در بار بنیامین یافت شد. آنها هم او را دستگیر كردند و به حبس بردند.
حضرت یعقوب، علیهالسلام، پس از شنیدن این سخنان قلم و كاغذی طلبید و شروع به نوشتن این نامه كرد كه در عین متانت، گوهر حیا در آن میدرخشد. او بعد از ذكر نام خدا نوشت:
عزیز مصر، كسى كه این نامه را به تو مینویسد بنده خدا یعقوب، پسر اسحاق و نوه ابراهیم خلیل است... . ما خاندان نبوتیم و خاندان نبوت مظهر پاكى، صداقت، درستى، كرامت، و انسانیتاند. پیش از اینها، مرا فرزندی بود كه نور دیده و میوه قلب و محبوبترین كس در دنیایم محسوب میشد. روزی، با برادرانش به صحرا شد و خبر آوردند كه گرگ او را دریده است. از این خبر پشتم شكست و از فرط گریه دیدگانم نابینا شد. پس از او، برادرش انیس شب و روز من بود تا اینكه با برادرانش به ملك تو آمد تا طعامی برای خاندان خود فراهم سازد. و او همان است كه تو به جرم سرقتش بازداشتهای و در حبس گذاردهای و به بندگی برداشتهای. ای عزیز مصر، دامان خاندان ما از ارتكاب سرقت و اتیان فحشا پاك است و این ننگها برازنده ما نیست. از تو میخواهم به حق آل ابراهیم و اسحاق بر من منت گذاری و برای رضای خداوند این فرزند را از این تهمت مبرا كرده به من باز گردانی.
اهل حیا تحمل شنیدن گناه را نیز ندارند، چه رسد به اینكه بخواهند دعوت به گناه را قبول كنند و آلوده به گناه شوند و در دریاى گناه شنا كنند. این كار دریدههاست كه لباس انسانیت را دریدهاند و به فرموده قرآن كریم دیگر انسان نیستند.
پینوشت:
1. این روایت در کتاب مواعظ العددیه و باب چهارگانه کتاب اثنی عشریه آمده است که ترجمه آن به نام نصایح به چاپ رسیده.
برگرفته از سخنان استاد شیخ حسین انصاریان، با تصرف
تبیان: شکوری
از نخستین کسانی که در پزشکی کتاب نوشته،امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) است. امام وقتی به سوی طوس می آمد، در نیشابور در مجلس مأمون با جماعتی از فلاسفه و پزشکان چون یوحنا بن ماسویه و جبرئیل بن یخشوع و ابن بهله هندی و دیگر کسان گردآمدند و سخن از طب به میان آمد. وقتی مأمون در این باره از امام پرسش کرد، حضرت فرمود: (برای من به مرور زمان تجربیاتی حاصل گشته که آن را برای امیر می نویسم).

حضرت، کتابی را درباره امور پزشکی نوشت و برای او فرستاد و مأمون دستور داد تا آن را با طلا بنویسند، از این روی، به رساله ذهبیه موسوم گردید(۱).
علمای شیعه، افزون بر طب الصادق و طب الرضا، از آثار زکریای رازی و حکمای دیگر نیز استفاده می کردند. هدایه المتعلمین فی الطب، نوشته ربیع بن احمد الأخوینی النجاری (م:۳۱۳ه.ق.)، آثار ابوریحان بیرونی (م:۴۴۰ه.ق.) بویژه الصیدنه، آثار ابن سینا، بویژه قانون، شرح نفیسی، شرح اسباب و قانونچه محمد بن عمر چغمینی (م:۷۴۵) به مدت بیش از ۸ قرن، از متون درسی حوزه های علمیه بوده است و پیشتر در حوزه های علمیه غیر از فقه و اصول، تمامی علوم از ریاضیات و طب و شیمی نیز تدریس می شده است.
افزون بر دانش هایی که نام بردیم، در حوزه های علمیه ، علوم غیر رسمی مانند علم رمل، اعداد حروف، کیمیا و معمّا نیز قرنها در نهان، یا آشکار تدریس می شدند و ما در این جا در مقام بحث از این دانشها و متون و منابع آنها نیستیم که به دقت و فرصت بیشتری نیاز دارد.
________________________________________
۱. الرساله الذهبیه، معروف بطب الامام الرضا(ع»، تحقیق محمد مهدی طه نجف.

فضيلت زيارت امام رضا(عليهالسلام) در وصف نميگنجد و قلم از تحرير آن عاجز است و انسانهاي عادي را توان درک آن نيست. مشهد مقدس آن امام بزرگ محل نزول و صعود ملائک مقرب الهي است . در حديثي از خود آن حضرت نقل شده که فرمودند: «ان بخراسان لبقعة ياتي عليها زمان تصير مختلف الملائکة، فلا يزال فوج ينزل من السماء و فوج يصعد الي ان ينفخ في الصور، فقيل له: يا ابن رسول الله و اية بقعة هذه؟ قال: هي بارض طوس و هي والله روضة من رياض الجنة(1)؛ همانا در خراسان مکاني است که در آينده محل رفت و آمد فرشتگان خواهد شد. پيوسته گروهي از ملائک از آسمان به اين مکان فرود ميآيند و گروهي از آنجا به آسمان صعود ميکنند تا زماني که در صور دميده شود. به ايشان عرض شد: اي فرزند رسول خدا! اين چه مکاني است؟ ايشان فرمودند: اين مکان در سرزمين طوس واقع شده و به خدا قسم! باغي از باغهاي بهشت است.»
مصاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
همين عظمت و بزرگي، زيارت آن مرقد شريف را داراي آثار و برکاتي کرده که در ادامه قطرهاي از آن اقيانوس فضائل را ذکر ميکنيم و جان خسته از فراقمان را طراوت ميبخشيم:
1. مهمترين فضيلت زيارت آن امام همام(عليهالسلام) انس و همنشيني با آن امام است . چه ندارد آن که رضا دارد و چه دارد آن که از رضا محروم است .
شنيدهام سخني خوش که پير کنعان گفت فراق يار نه آن ميکند که بتوان گفت
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر کنايتيست که از روزگار هجران گفت
2. از آنجا که علي بن موسي الرضا(عليهالسلام) مظهر کرامت و بزرگي است، هر کس که به زيارت ايشان برود، در دنياي پس از مرگ که ديار فقر و نياز است، با کمال لطف و مهرباني به ديدار او خواهد آمد. ابن اسحاق نهاوندي نقل ميکند که امام رضا(عليهالسلام) فرمود: «من زارني علي بعد داري اتيته يوم القيامة في ثلاث مواطن حتي اخلصه من اهوالها اذا تطايرت الکتب يمينا و شمالا، و عند الصراط، و عند الميزان(2)؛ کسي که با وجود دوري مرقدم مرا زيارت کند، روز قيامت در سه مکان به ديدارش ميروم تا او را از سختي آن روز نجات دهم؛ در آن زمان که نامههاي اعمال خوب و بد گشوده ميشود، و هنگام عبور از پل صراط، و هنگام سنجيدن اعمال .»

عن الرضا(علیهالسلام):
«خمـسٌ مـن لـم تكـن فیه فلا تـرجـوه لشـىءٍ مـن الـدنیـا و الاخـرة من لم تعرف الوثاقه فى ارومته و الكرم فى طباعه و الرصانة فى خلقه والنبل فى نفسه و المخافة لربّه .
امام رضا(علیهالسلام) فرمود:
پنج صفت است كه در هر كس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باشید.
1ـ كسى كه در نهادش اعتماد نبینى .
2ـ كسى كه در سرشتـش كَرم نیابـى .
3ـ كسـى كه در آفرینشـش استـوارى نبینى .
4ـ كسى كه در نفسش نجابت نیابى .
5ـ كسى كه از خدایش ترسناك نباشد .
حال بیاییم و صادقانه این صفات را در خود تطبیق دهیم و ببینیم که کدام یک از این صفات در ما وجود دارد و کدام یک نیست و تلاش کنیم آن صفاتی که در ما وجود ندارد را در خود به وجود بیاوریم.
تحف العقـول، ص 446 .
تبیان، مهری هدهدی .
|
|